|
|
|
ایرانگردی اجتماعی سیاسی عکس |
|
به نظر شما کدوم عکس قشنگتره؟
به دلیل حجم بالای دوتا عکس و رعایت حال دوستان دایال-آپی! ، عکسها رو در ادمه مطلب قرار دادم. ( البته روی لینک کنار نوشته ها هم میتونیدکلیک کنید.) (عکس اول) آبی متلاطم و پرخروش و ناآرام، ولی با قطرات و وجودی واضح و مشخص؟! یا (عکس دوم) آبی آرام و با وقار و آهسته و پیوسته رو، با قطرات و وجودی محو و پنهان؟! ******************************* اگر هر برداشت یا تعبیر دیگه ای برای بیان این دو عکس و آب آنها دارید، استقبال میکنم. زبان قاصر من بیش از این یارای بیان و تفسیر نداره! ******************************* نتیجه نظر سنجی تا این لحظه: (سه شنبه ساعت ۱۱:۲۰ به وقت جدید!) عکس اول:۸ عکس دوم:۱۱ ممتنع!:۱ دو تاش افتضاحه: ۱
+
نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 3:4 توسط جهانگرد
|
علی تنهاست. تنها تر از گذشته. . . و تنهاتر خواهد شد. تنها تر از حال... من معمولا عادت ندارم که جو گیر شوم و در مناسبتها مثل بسیاری دیگر، مطالبی تکراری و روتین بنویسم. ولی گاهی مواردی پیش میاید که نمیتوان به ساده گی از کنار آنها گذشت. چندی پیش در مجلس سخنران به اصطلاح معروفی نشسته بودم که از علی میگفت. میگفت علی را دوست داشته باشید، در حد پرستش. محبت و عشق علی شما را به بهشت میبرد. علی مولود کعبه است. علی پسر عموی پیامبر است. علی در خیبر را کند. علی فلان معجزه را داشت. علی سایه نداشت، و... حالم از شنیدن چنین سخنان ساده لوحانه و در حد توهین به امام وشنوندگان ساده دل و پاک دل به هم میخورد! مجلس را ترک کردم.(احتمالا الان داشت ادامه میداد که: علی دستشویی نمیرفت!(خدایا ببخش من رو) همین جمله را قبلا پای منبر دیگری شنیده ام! ) خواستم بگویم، خواستم بگویم،.... نگفتم، چون کسی در چنین مجالسی به حرف چون منی توجهی نمیکند. نگفتم. به شما میگویم: محبت نجات بخش نیست.معرفت و شناخت است که ارزشمند است و نجات بخش! محبت باید از روی معرفت و شناخت باشد، نه با تلقین و تهدید و شعر و خرافه. اکثر کارهایمان همینگونه است. به خود آییم! قرآن را فقط ستایش میکنیم و میبوسیم و تبرک میکنیم و تجلیل میکنیم و توی طاقچه میگذاریم، و زیر سر یا در آستین مریض میگذاریم و برای مرده میخوانیم. آری برای مرده، انگارکه قرآن برای مردگان آمده! نهایتا عربی میخوانیم و درون و معنی آنرا نمیدانیم. و نهج البلاغه علی را نیز اینچنین!(آن هم اگر در منزل باشد!) آری علی تنهاست. ما متهمیم، چون آثار بت پرستی داریم! از مقدساتمان بت میسازیم و از اصل غافلیم. چرا علی تنهاست؟ چون به دنبال عدالت است. آشنا و پارتی نمیشناسد. همرنگ جماعت نمیشود. مصلحت گرا نیست. او در میان ملت و امتش تنها بود... و امروز، در میان به ظاهر شیعیانش، تنها تر از گذشته است. البته شیعیان صفوی، نه شیعیان علوی! و این درد تنهایی از درد شمشیر ابن ملجم سخت تر است. ولی در کدام مداحی و سخنرانی از این درد سخن گفته میشود؟ ولی من برایتان میگویم. میگویم که به جای گفتن و دیدن معجزات ماورایی و گاها خرافات، ببینیم فضایل و دلایل بزرگی علی چیست؟! به جای سینه زدن، کتاب بخوانیم. جای نشستن پای منبر فلان و بهمانی، نهج البلاغه اش را بخوانیم. بدانیم که علی انسان بود، نه فرشته. و چون او بودن سخت ولی امکان پذیر است. اومانند کارگر و عمله کارمیکرد. مانند متفکر و اندیشمند، می اندیشید. مانند عاشقی بزرگ، عشق به بشریت داشت. مانند یک قهرمان شمشیر میزد. مانند یک سیاستمدار رهبری و مانند یک معلم اخلاق مظهر فضائل انسانی بود. هم یک پدر، هم همسر، و هم دوستی با معرفت بود. پس او انسان بود. انسانی کامل. میشود مانند او بود. آری با داشتن شیعیانی چون ما علی واقعا تنهاست! +-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+- پ.ن خطاب سخن من در ابتدا با خود و سپس سایر به ظاهر شیعیان اوست! *با الهام از سخنان دکتر شریعتی یکشنبه ۲۱:۲۱ : پیشنهاد میکنم در قسمت نظرات، نظر آقای مقداد عباسی رو بخونید. از خود مطلب من پربار تره.
+
نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 2:12 توسط جهانگرد
|
مکان: اهواز، لب کارون! ، پل معلق ( برای دیدن عکس در ابعاد بزرگتر، روی آن کلیک کنید) ( در صفحه جدید نیز برای باز هم بزرگتر دیدن، با بردن نشانه گر ماوس روی عکس، مربعی در گوشه سمت راست ظاهر میشود که با کلیک روی آن، عکس بزرگتر خواهد شد.)
+
نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 15:33 توسط جهانگرد
|
بعد از نوشتن داستان گومبایا، و اظهار نظر دوستان عزیز در این زمینه، یک شاعر گومبایایی تکذیب نامه ای رو با سرعت نور از کهکشان آلفا برام فرستادند که برای شما اینجا مینویسم: اين چه بساطی است، چه گشته مگر؟ موقع خدمت همه مانند خر به به از اين مملکت خرتوخر بشنو و باور مکن جان پسرم ، گوش به هر خر مکن مملکت ما(گومبایا) شده امن و امان ( میرزاده عقشی، از شاعران مچروته!) * شهرهای کشور گومبایا -------------------------------------------------------------------------------------------------------------- از دوستانی که به فکر بنده بودن و در خیرخواهی اونها شکی ندارم و با بیان جملاتی مثل اینکه: آقا بی خیال شو، بگیر بگیره، همون عکاسی رو انجام بده، هیچ نفهم، یواش تر، فریاد نزن و قص علی هذا!... به فکر بنده بودن تشکر میکنم. بدون بیان هیچ نکته و حرف اضافی، به این شعر شاعر اکتفا میکنم: دست مزن! چشم، ببستم دو دست حرف مزن! قطع نمودم سخن هيچ نفهم! اين سخن عنوان مکن لال شوم، کور شوم، کر شوم چند روی همچو خران زير بار؟ (سيد اشرف الدين قزوينی، نسيم شمال) ------------------------------------------------------------------------------------------------------------- پ.ن: درپایان از اینکه از کلمه خر زیاد استفاده شده بود عذر خواهی نمیکنم. شاعر گفته! ضمنا در زبان گومبایایی خر به معنی بزرگ میباشد!
+
نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 15:32 توسط جهانگرد
|
از امروز هر از چند گاهی با یک قسمت از مجموعه قصه های گومبایا در خدمتتون هستم. در ابتدا ذکر این نکته ضروریست که گومبایا یک کشور خیالی، در قاره ای مجازی، در سیاره ای فرضی است! کلیه اسامی اشخاص حقیقی و حقوقی نیز مستعار بوده و اصلا هیچ اشاره ای به کسی یا کاری یا جایی ندارند! هرگونه سوء برداشت و کج فهمی خواننده، به بنده هیچ ربطی نداره. از حالا گفته باشم! ---------------------------------------------------------------------------- این قسمت: خدمتگزاری! ۱- (درازکش در حال زورنامه خوندن) ۲- (غرغر کنان در حال شستن ظرپها) 2- مرد، برو یه چیزی بخر. مامانم ایناااااا دارن میان 1- آررررره؟ اینطوریه؟ پس چرا وقتی مامان من اینا اومده بودن هیچی نگذاشتی جلوشون؟ 2- چون چیزی نداشتیم تو این خراب شده که درست کنم. بسوزه بابای این ...دا که مردم رو بدبخت کردن! تازه میخوای کلفتی اون مامان ...بیب... و خواهر دماغ گندت رو بکنم؟! ( تق ، توق ، گیشون ، شترق ، ... پرتاب و شکستن ظرفها) - سکوت 1- پول ندارم، میگی چکار کنم؟ 2- بشو استاد دانشگاه! 1- فکر کردی الان تو دانشگاه کارمندم؟ استادم دیگه. پس این چندرغاز پول از کجا میات؟ 2- تو که یک فوق دیفلم بیشتر نداری! چه جوری استاد شدی؟ 1- صداش رو در نیار، تو آزادگومبا با چاشبی گومبا رفیق بودم، حل شد. الان به فوق فیسانس ها درس میدم! 2- ببین، استادی حقوقش کفاف نمیده، تازه نمیشه خیلی خدمت کرد، برو وزیر بشو! 1- من که یه فوق دیفلم بیشتر ندارم، چجوری وزیر بشم؟ 2- مگه نشنیدی؟ مهموت گومبا گفته برای خدمتگزاری به این کاغذ پاره ها احتیاجی نیست! 1- حالا با سابقه استادیم بگن فوق فیسانس داره، دکتلا رو چکار کنم؟ 2- آخه آدم فضایی ساده، فکر کردی این همه وزیر گومبا و نماینده گومبا از کجا دکتلا گرفتن؟ میتونی بری تانشگاه هاوایی جزیره کیش، یا بری آکسفورد، 500 کیلو مرغ بدی(میگن اونجا گرون شده!) دکتلا بگیری! یا 200 کیلو بدی دکتلای افتخاری بگیری! 1- گیریم که اینش حل شد، تو مجلس گومبا چکار کنم؟ 2- بگو ... تأییدم کرده، تازه کافیه بگی یک هاله نورانی هم اونجا میبینی، این یعنی از ماوراء و کائنات هم تأیید شدی! 1- آره؟ 2- آره! 1- مرسی هانی، ماچ، موچ،...، ما که رفتیم ن.ف.ت رو ببریم سر سفره آدم فضاییا! -------------------------------------------- پ.ن برای متوجه شدن طنز و منظور نویسنده، یکمی داشتن اطلاعات و اخبار روز گومبایا لازمه! پس اگر بیمزه بود تقصیر خوانندست!
+
نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 17:31 توسط جهانگرد
|
امروز یک دفعه جو گیر شدم، هرچی عکس پروانه گرفته بودم آپلود کردم! برای اینکه صفحه برای دوستان دایال-آپی! سنگین نباشه، عکسها رو در ادامه مطلب گذاشتم. از دست ندید که حیفه! --------------------------------------------------------------------------------------------------------- 5 عکس این دفعه رو به ۵ دوست عزیزی که همیشه با نظراتشون همراهم بودند مجتبی، گلبرگ، علیرضا، وحید و علی ملاشاهی تقدیم میکنم. ---------------------------------------------------------- یادتون نره روی ادامه مطلب در پایین کلیک کنید.
+
نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387ساعت 18:6 توسط جهانگرد
|
یک پیشنهاد به تمامی دوستان، به خصوص دوستان علاقه مند به عکس و عکاسی! کمپانی گوگل که چندی پیش نرم افزار کاربردی Picasa رو به طور رایگان در دسترس عموم قرار داده بود، اخیرا نسخه (Picasa 3 (beta رو در وب سایت قرار داده. picasa نرم افزاری بسیار کاربردی و کم حجم برای مدیریت، دسته بندی، ویرایش و اصلاح و همچنین آپلود عکسها می باشد. من بشخصه از این نرم افزار استفاده میکنم و بسیار کاربردی، ساده و جالبه. استفاده از اون رو به تمام دوستان اعم از مبتدی و حرفه ای، توصیه میکنم. لینک دانلودش رو برای دوستان این پایین میگذارم. http://picasa.google.com/thanks.html و این هم لینک عکسهای خودم در Picasa Web Albums
+
نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387ساعت 16:32 توسط جهانگرد
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 12:39 توسط جهانگرد
|
همیشه کوه رفتن را دوست داشتم. دیدن استواران سر به فلک کشیده ای که سقف آسمان را شکافته اند و ابرها را به اسارت خود در آورده اند. صعود و فرود. فرش و عرش. سکوتی سرد. عارفانه و عاشقانه. دیدن حقارت انسان در مقابل کوه و شکستن غرور. امید و اعتمادبه نفس برای رفتن. به خصوص اگر اولین صعود باشد، ناشناخته، غیر قابل پیشبینی، ترس و هیجان از ندانستن اینکه دره ای عمیق در پیش است یا قله ای بلندتر. همچون زندگی واقعی، و با کورسوی امیدی برای رسیدن به جایی که نمیدانی، فقط شنیده ای. یک مدرسه رایگان و بی منت، برای کسی که درس بگیرد!
+
نوشته شده در جمعه 15 شهریور1387ساعت 17:11 توسط جهانگرد
|
علیرضا عبدالله نوید (یادم رفت!) ( با افتخار میگم که اینها دوستای من هستن. دوستای راستگو و بی غل و غش) این هم از مطالبیست که باید زودتر از اینها مینوشتم. کلا قصد داشتم برای ادای دینی به مواردی که نقش مهمی در زندگیم داشتند، اولویت بیشتری دهم. برای این موضوع هم دو-سه بار مطلب نوشتم و پاک کردم. چون میخواستم از صداقت بنویسم، لازمه اش این بود که خود صادق باشم. هرچه طولانی تر، احتمال اغراق و دروغ هم بیشتر! پس مختصر میکنم. دو سال پیش بود که به دعوت دوستی، برای کاری، برای اولین بار به مرکز نگهداری از معلولین ذهنی رفتم. با یک ذهنیت اولیه منفی( که احتمالا دوستانی که چنین مکانی نرفته اند، هنوز چنین ذهنیتی داشته باشند)، کمی احساس ترس یا اضطراب یا ناراحتی (که البته جامعه و رسانه ها در این زمینه بی تقصیر نیستند) با همون یکبار رفتن اونجا، نمکگیر شدم، معتاد شدم! یه جایی پراز صفا،پر از وفا جایی که آدماش دروغ نمیگن، اصلا بلد نیستن دروغ بگن( اگر امثال ما که از بیرون وارد جمعشون میشیم یادشون ندیم!) کسایی که در این مکاره بازار منفعت طلبانه دوست داشتنهای دروغین، اگر بگن «دوست دارم» میتونی مطمئن باشی از صمیم قلب گفتن جایی با بچه های پاک و دوست داشتنی بچه های بیگناهی که مطمئنم خدا از امثال ما بیشتر دوسشون داره بچه های آسمانی اگر تا حالا همچین جاهایی سر نزدید، حتما برید. پشیمون نمیشید. احتیاج به هیچ کار یا کمک خاصی هم نیست. آنها را یک لبخند، یک نگاه مهربان، یک نوازش صادقانه بس( البته نه از سر دلسوزی)؛ چرا که معنی صداقت، محبت و ریا را خوب حس میکنند. بهتر از من و شما. درباره این بچه ها حرف زیاد دارم.و درباره خودمون. ولی قرار شد مختصر بنویسم. بازم مینویسم. به زودی! و درپایان از دوستی که برای اولین بار من رو با چنین جاهایی آشنا کرد، تشکر میکنم و تا آخر عمر مدیونش هستم.
+
نوشته شده در جمعه 15 شهریور1387ساعت 16:51 توسط جهانگرد
|
مکان: دامنه دماوند(قله دماوند در پشت گل به وضوح قابل مشاهده است.) این عکس رو که خودم خیلی دوستش دارم به تمام بیننده ها و همراهان همیشگی وبلاگ به خصوص تنها خواهر عزیز گلم تقدیم میکنم. راستی هرچی فکر کردم اسمی برای این عکس به ذهنم نرسید. ممنون میشم اگر راهنمایی کنید. ----------------------------------------------------------------------------------------------- بعد از بررسی اسامی پیشنهادی دوستان عزیز برای این عکس، مست مهتاب و درجستجوی آفتاب رو بیشتر پسندیدم و از ترکیبشون اسم <مست آفتاب> رو گذاشتم. از گلبرگ،صفا و هدی که در انتخاب اسم کمک کردن تشکر میکنم.
+
نوشته شده در شنبه 9 شهریور1387ساعت 13:38 توسط جهانگرد
|
این هم از آن مطالبیست که قصد داشتم زودتر از اینها در وبلاگم قرار دهم. شاید که ادای دینی باشد به آنکه بسیاری از داشته هایم را مدیون او هستم. بسیاری از آغازها، و بسیاری از پایان ها را. پیش از این نام او را کمابیش شنیده بودم و با آثارش دورادور آشنایی داشتم. آن هم در حد جملاتی چند و کوتاه و برگزیده از کتابهایش. دو سال پیش که برای گذارندن کلاسهای هنری به جهاد دانشگاهی مشهد(دانشکده ادبیات قدیم) میرفتم، متوجه شدم که دکتر در همین کلاسهایی که اکنون نشسته ام، زمانی تدریس میکرده و این برایم انگیزه ای شد که نهضت شریعتی خوانی خود را با خواندن داستان گونه هبوط و متفکرانه کویرش آغاز کنم. شاید این آغاز کمی دیر بود، ولی بازهم باید اتفاق می افتاد. با هبوط در کویرش شبهای تنهاییم را با او گذراندم. اصلا خواندن این کتابها در شب لذت دیگری داشت. جالب اینکه خود دکتر نیز بیشتر نوشتن هایش را در شب انجام میداده. به دور از دود و بوق و دروغ! با این کتابها بود که توقف زمان را درک کردم و گذر زمان را احساس نکردم و شبها به سرعت به صبح رسید. پس از آن بود، با گوش دادن به سخنرانی هایش بود که با او همراه بودم. صداش سرشار از روح و احساس بود. و مهتر از همه صداقت داشت. (که این روزها کمتر یافت میشود.) و با فراز و فرود صدایش بالا رفتم و پایین آمدم. روشنفکری دینی که در میان هر دو قشر مذهبی و روشنفکر، دوست داران حقیقت طلب و دشمنان متعصب داشت، از آنجا برایم جالب بود که احساس نزدیکی و همفکری خاصی با او میکردم. بسیاری از مسائلی که قبلا راجع به آنها اندیشه و نتیجه گیری کرده بودم، حال در سخنان دکتر به صورت عینی میدیدم و می شنیدم و نوعی احساس تائید و خرسندی دست میداد. بیش از این سخن دراز نمیکنم. مطمئنا پس از این بیشتر از دکتر و آثارش خواهم نوشت و خواندن کتابها و گوش دادن به سخنرانیهایش را به تمامی دوستان حقیقت طلب و آزادفکری که تا به حال این کار را انجام نداده اند توصیه میکنم.
+
نوشته شده در شنبه 9 شهریور1387ساعت 13:27 توسط جهانگرد
|
مکان: روستای وانا - جاده هراز
+
نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 13:41 توسط جهانگرد
|
هفته پیش کتابی خواندم که بعد از مدتها، برایم جالب بود. به نوعی احساس نزدیکی با شخص اول داستان داشتم. کارهای عجیبش برایم قابل درک بود. کتاب «سیزارتا»، اثر نویسنده و نقاش شهیرآلمانی «هرمان هسه» {داستان جوانی که برای جستجوی حقیقت و وظیفه انسان در روی زمین، خانه و خانواده را ترک گفت. به سفر رفت! پیش مرتاضان رفت و ریاضت کشید. با بودا دیدار کرد و به مواعظش گوش فرا داد. با یک روسپی آشنا شد و از او درس عشق و زندگی آموخت. بازرگان شد و به تجارت پرداخت. این همه شهرت و ثروت را رها کرد و باز به جنگل و رودخانه بازگشت. با قایقران پیر همسفره و همخانه شد. بارها رفت و بازگشت(تناسخ). بارها در جایی که فکرش را هم نمیکرد انسانها را دوباره دید. درخت و جنگل و آب و پرندگان را با تمام وجود حس کرد و سخنشان را فهمید. و حقیقت را به نوعی در همه یافت و به نوعی در هیچکدام نیافت! حقیقت را در طبیعت و سادگی و صداقت یافت و مهمتر از همه در اعتدال یافتش و در احترام و دوست دادن همه چیز و همه کس.} مطمئنا خواندن این کتاب برای دوستان علاقه مند به داستان و رمان لذت بخش بوده، و برای دوستان اهل تفکر و جستجو لذت دو چندان خواهد داشت. چرا که برخاسته از ذات و فطرت پاک و مشترک انسانیست. بدور از تعصبات کورکننده دینی و مذهبی! با نگاهی خاکستری، نه سیاه و سفید! در پایان چند جمله از کتاب که به نظر حقیر جالب آمد، برای استفاده دوستان در ادامه مطلب قرار خواهم داد. فکر میکنم PDF این کتاب در اینترنت موجود است. اگر کسی از دوستان آنرا یافت، لینک آنرا برای سایرین در قسمت نظرات قرار دهد.
+
نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 13:38 توسط جهانگرد
|
(به مناسبت روز جوان با یکم تاخیر و هفته دولت) صف، کلمه ای که من شمای نسل سومی با آن کاملا آشنا هستیم. من و شما یاران دبستانی و نسل سومی های متولد سالهای63تا67 ما 20-25 ساله هایی که در یکی از این 5سال به این دنیا آمدیم، از وقتی چشم گشودیم در صف بودیم. سالهایی که نرخ رشد جمعیت حدود 4% بود. چیزی شبیه فاجعه!!! طبق آمار بیشترین درصد جمعیتی ما در این بازه سنی قرار دارند. مایی که در شکم هرم جمعیتی کشور که فعلا شبیه گلابی شده قرار داریم. از هنگام تولد که پدرانمان در صف شیر خشک بودند، تا هنگام ثبت نام در مدارس با کلاسهای 50-60 نفری(یادش بخیر موقع دیکته و امتحان روی زمین می نشستیم) ، تا هنگام کنکور و گذر از قیف دانشگاه که خودمان توی صف بودیم. حالا آن بچه های قدیم بزرگ شده اند. اکنون چه صفی؟ صف کنکور ارشد، صف اشتغال، صف ازدواج، صف مسکن. و باز هم فاجعه، دور از انتظار نیست. خیل عظیم جمعیت بیکار و بدون مسکن و مجرد که استعداد و پتانسیل بالایی دارند. آیا به ظاهر متعهدین و به واقع غیر متخصصینی که آن زمان در جایی که نباید میبودند، بودند و بعضا هستند و به این رشد جمعیتی دامن میزدند، پیشبینی آینده ای که اکنون باشد را کرده بودند؟ آیا بعضی به ظاهر متخصصین به واقع غیر متعهدی که اکنون برسر کارند (اصلا منظورم با امثال وزیر جدید کابینه با مدرک کذاییش نیست. برای خدمتگزاری به این کاغذ پاره ها احتیاجی نیست!!!) ، اکنون به فکر راه چاره ای هستند؟ با این وضع کنونی و پس از طی این بحران، ما نسل سومی ها در آینده، برای رفتن به خانه سالمندان و مردن نیز باید در صف بایستیم!* --------------------------------------------------------------------------------------------- یک توصیه برای دوستانی که دنبال کار میگردن: اینکه فعلا تا چند سال نون توی راه انداختن دکان و بازار کنکور ارشد و سور و ساز عروسی و مطرب - مزقون بازی و بساز بندازیه! حیف که ارزش هنر عکاسی رو بالاتر از این حرفا میدونم، مگرنه میرفتم عکاس مجالس میشدم! --------------------------------------------------------------- *با برداشت آزاد از مقاله مجله همشهری جوان
+
نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 13:12 توسط جهانگرد
|
از محبت خارها گل میشود
+
نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 11:24 توسط جهانگرد
|
|
می نویسم که فراموش کنم! (دکتر علی شریعتی)
دوست دارم زندگی و انسانها را حداقل خاکستری ببینم، با تمام خوبیها و بدیها و ترکیبی از آنها. آنچنان که واقعا هستیم و هست.
نه سیاه و نه سفید،نه از روی تعصب و یا حب و بغضها. نه خیر مطلق و نه شر مطلق!
رنگی دیدن به کنار ، عشق می خواهد و احساس، که کار هرکسی نیست.
جهانگرد
24ساله - اهل خوزستان
مهندس کامپیوتر
علاقه مند به سفر و سفر و سفر ، عکاسی ، شریعتی ، سیاست و ...
فعلا با یک دوربین canon G9 عکس میگیرم