تبليغاتX
سیاه ، سفید ، خاکستری

سیاه ، سفید ، خاکستری

ایرانگردی اجتماعی سیاسی عکس

وایسا دنیا...

میخام پیاده بشم

زور که نیست!!!

خسته شدم

چپ و راست و برگشتن ممنوع!

نمیدونم چرا باید تو این عصر به دنیا میومدیم

عصر دویدن و دویدن و دویدن، به هیچی نرسیدن

عصر برده های مدرن...

+ نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 23:34 توسط جهانگرد |

یک سال گذشت...

22 تیر سال پیش بود که اولین پستهای وبلاگ رو گذاشتم

http://jahangard64.blogfa.com/post-1.aspx
http://jahangard64.blogfa.com/post-2.aspx

- 91پست...
- 2442 نظر دوستان، و تقریبا به همین تعداد پاسخ...
- حدود 50 عزیز و استاد در لینکها...
- حدود صد رفیق در وبلاگ دوستان...

راستش روز اول خیلی تو این فکر نبودم که هدفم از راه اندازی این وبلاگ دقیقا چیه و اصلا تا چه زمانی این وبلاگ پا برجا خواهد بود. تو این مدت بارها پیش اومد که به دلایل مختلف خواستم وبلاگ نویسی رو تعطیل کنم!
ولی...
ولی نتونستم، چون عادت کردم

به عکسهای شما
به نوشته های شما
به این زندگی مجازی
به درد دلهای کردن‏ها، به با هم خندیدنها و با هم گریستنها
به شما دوستان عزیز که شاید 90% شما رو حتی از نزدیک ندیدم

وقتی به پستها و نوشته‏ها و عکسهای روزها و ماههای اول نگاه میکنم و جلو میام تا امروز، احساس میکنم نوشته‏ها و عکسهام خیلی بهتر شدن، و این رو مدیون نظرات و نقدهای شما دوستان هستم.
الان دیگه انتظارم از خودم هم بالا رفته. دیگه نمیتونم هر عکسی بگیرم و هر چیزی بنویسم. سعی میکنم گزیده‏تر و با فکر بیشتر این کار رو انجام بدم و این رو مدیون نوشته ها و عکسهای شما دوستان هستم.


عکس پایین رو که خودم خیلی دوستش دارم به رسم تشکر به شما دوستان که حکم استادی دارید برام هدیه میکنم. برای تشکر از کسی اسم نمیارم، چون میترسم بقیه دوستان رو از قلم بندازم یا فراموش کنم. دوستانی که تو پیوندها و وبلاگ دوستان هستن و یا حتی حداقل 2-3 بار متقابلا به هم سر زدیم ،از دوستان یکسال پیش تا دوستان جدید 1-2 هفته اخیر...



دوست دارم ببینمتون...[گل]

----------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن

- به عنوان اولین تغییر در سال دوم، قالب رو عوض کردم تا امکان ارائه عکسها در ابعاد بزرکتر باشه
- اون وبلاگ دوم که قولش رو دادم هم به زودی متولد میشه. خصوصی مینویسم براتون!
- برای هرچه بهتر شدن مطمئنا مثل همیشه نیازمند نظرات سبز شما هستم. خوشحال میشم ایرادات کلی وبلاگ که در یکسال گذشته دیدین گوشزد بشید.

+ نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت 13:53 توسط جهانگرد |


بتاب ای آفتاب، بتاب

از ورای ابرها به درآ و برآ بتاب

"بتاب ای آفتاب عالم افروز

که رنجم بیشتر گردیده امروز"

بتاب ای آفتاب بر این همه ننگ

بتاب بر این دل سنگ، احساس بیرنگ

بتاب بر این دیار غم گرفته

بتاب بر این سیاه مه گرفته

بتاب بر هرچه دلهای فسرده

بتاب بر آرزوی در نطفه مرده

بتاب و چتر خود را سایه افکن

دد و دشمن ز شهر ما برافکن

بتاب و روشنی بخش این جهان را

ز مهرت شاد کن مردمان را

بیا و با تلالوهای نورت

همه را پاک کن از کدورت

محبتها، صداقتها، رفاقت

بتابان بر سر کین و عداوت

الا ای آفتابا، امّید بر تابش توست

ز دنیا این جهانگرد غیر از این شد، دست می‏شست

(جهانگرد، تابستان 88)


پ.ن:

* عکسها: بهار 88، هر کجای این زمین (اهواز)

   شعر با ایده گرفتن از اشعار استاد فریدون مشیری

* 18 تیر هم گذشت، این روز میتونه شروعی باشه برای....

* خدا مهدی آذر یزدی رو بیامرزه. بچه گی رو با کتابهای "قصه های خوب برای بچه های خوب"  گذروندیم که هم شیرین بود و هم پر از نکات اخلاقی و پندآموز

* من واقعا در کار این مسئولین و رفتار دوگانه موندم که هیچی از اوضاع کشور دوست و برادر و دایه عزیزتر از مادر «چین» نمیگن!!! انگار نه انگار که اونجا هم آدم داره کشته میشه

+ نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 13:58 توسط جهانگرد |

(اهواز - تابستان 88 - کارون)  {shutter speed: 6sec & Lens aperture 8}


(تهران - بهار 88 - اکباتان)  {shutter speed: 15sec & Lens aperture: 5}


شب رو دوست دارم.

سکوتش رو

صداقتش رو

پوشاننده بودنش رو

آرامش و خنکا و مهتابش رو

وقتی روز بیرحم و زشت و خفه و پر دروغ و ریا میمیره و نسیم سرد و دل انگیز غروب آغاز شب رو خبر میده،

تو شب صدا هایی میشنوی که روزها نمیتونی بشنوی

صدای پای خودتو

صدای نفس کشیدن خودت رو

صدای حرکت مورچه رو برگها رو

صدای آب رو

صدای باد رو

و صدای خدا رو...


پ.ن:

- شنیدم که شاعرها بهترین شعرهاشون رو در آرامش شب گفتن و نویسنده‏ها تاثیرگذارترین نوشته‏هاشون رو شبها نوشتن و آهنگسازها بهترین آهنگ‏ها رو شب ساختن. ولی نمیدونم میشه عکاسها هم بهترین عکسهاشون رو در تاریکی شب بگیرن؟!


+ نوشته شده در شنبه 13 تیر1388ساعت 23:56 توسط جهانگرد |

این عکس رو چند هفته پیش به نیت ثبت یک لحظه شیرین و خوب با لذت خوردن ژله توت فرنگی گرفتم و حتی قصد داشتم به عنوان کادوی تولد به یکی از دوستان خوبم تقدیم کنم.

ولی افسوس که این شیرینی رو در کاممان تلخ کردند

الان و در این روزها با رنگ قرمز خونیش این شعر رو در ذهنم تداعی میکنه:

 

بزن باران بهاران فصل خون است / بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران که به چشمان یاران / جهان تاریک و دریا واژگون است

بزن باران که ...سانسور... / شکار خلق و صید و خام کردند

بزن باران خدا ...سانسور...  / که با آن ...سانسور... 

بزن باران به نام هرچه خوبی است / به زیر آوار؛ گاه پای کوبی است

مزارع تشنه؛ جویباران پر از سنگ / بزن باران که وقت لای روبی است

بزن باران و شادی بخش جان را / بباران شوق و شیرین کن زمان را

به بامِ غرقِ در خونِ دیارم / بپا کن پرچم رنگین کمان را

بزن باران که بی صبرند یاران / نمان خاموش، گریان شو ، بباران

بزن باران بشوی آلودگی را / ز دامان بلند روزگاران

بزن باران بهاران فصل خون است / بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران که ...سانسور... / شکار خلق و صید و خام کردند

بزن باران خدا ...سانسور...  / که با آن ...سانسور... 

بزن باران به نام هرچه خوبی است / به زیر آوار؛ گاه پای کوبی است

مزارع تشنه؛ جویباران پر از سنگ / بزن باران که وقت لای روبی است


پ.ن:

- لطفا درباره خود عکس هم نظرتون رو بدین. این چند هفته حواشی باعث شد که در حق عکسها اجحاف بشه!!!

- اگرشعر رو تا حالا نشنیدین اون قسمتهای سانسور شده رو خودتون پیدا کنید!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 21:38 توسط جهانگرد |

 در این روزهای سیاه، دو شمع روشن میکنم

یکی به مناسبت ایام سالگرد شهادت دکتر شریعتی که به دلیل شلوغی و فضای حاکم فعلی فرصت نشد حق مطلب رو دربارش ادا کنم.

دکتر علاقه خاصی به شمع داشت، و شاندل...

« آنهایی که با آثار دکتر شریعتی آشنا هستند می دانند که وی بارها از شاندل نام برده و جملاتی را از او نقل کرده است. یکبار شاندل را فرانسوی تبار و زاده الجزایر معرفی کرده و باری دیگر او را فرانسوی و تونسی یا و زاده تونس نامیده است! اما پس از او هر چه در دنیا دنبال این دانشمند گشتند، نام و یادی از او نیافتند! تازه معلوم شد که شاندل اسمی بوده که دکتر برخی از سخنانش را از زبان او نقل می کرده است.

اما این نام از کجا آمد؟

همانگونه که می دانید نام کامل دکتر، علی شریعتی مزینانی بوده است. که اگر نام و فامیلش را با هم جابه جا کنید، از کنار هم گذاشتن حروف اول آنها، واژه «شمع» بدست می آید. که در فرانسوی به آن Candle یا به قول دکتر، شاندل می گویند! »


دومی هم به یاد ندا و اکثر کشته شدگان بیگناه روزهای اخیر....



پ.ن:

- به دلیل مسائل امنیتی و عدم امنیت بلاگفا و برخی تهدیدات صورت گرفته و از اونجایی که این وبلاگ با اسم و مشخصات کامل و رسمیمه، از این به بعد پستها و نوشته های خاص رو...!!! (...در جای دیگه برای دوستان و همراهان همیشگی به صورت خصوصی میگم)

- 2-3 پست آخر به زودی حذف  شده و به مکان نامعلومی منتقل خواهند شد. خواستید بخونید همین حالا بخونید!!!

- جملات درون گیومه «» به نقل از وبلاگ «بلاگ نوشت»



+ نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 1:1 توسط جهانگرد |

از قبل قصد داشتم امروز یک آپ ویژه و شاد داشته باشم

ولی...

امروز ظاهرا بوی تعفن نامردی و فریب به مشام میرسه

البته امیدوارم اشتباه کرده باشم

با این وضع پیش اومده و عجیب و غیر قابل باور و ناامید کننده...

اصلا دیگه حال و حوصله ندارم. دپرس شدم شدید....

یعنی 4سال دیگه...

خدایا نه...

به جوونها رحم کن. به ایران و ایرانی رحم کن

خیلی حرف دارم که تو دلم مونده و اگه نگم میترکم

ولی واقعا دیگه نمیتونم بنویسم، یک تمدد اعصاب واقعی لازم دارم



خواستم این عکس خار رو به احمدی نژاد هدیه کنم، دیدم حیف از همین خار و عکسی که من گرفتم!!!

بالاخره دموکراسی همینه، باید پذیرفت. باید به رای اکثریت احترام گذاشت

با پیام رهبر هم که دیگه مهر تائید خورد.

مبارکشون باشه، هرچند دست به شیوه‏های ناجوانمردانه‏ای زدن...
پس این عکس تقدیم به محمود احمدی نژاد، رئیس جمهور محبوب  24میلیونی!!!


پ.ن
راستی یادم رفت، این نتیجه رو به مردم کشورهای دوست و برادر: عراق و افغانستان و ونزوئلا و نیکاراگوئه و لبنان و فلسطین و بورکینافاسو و گینه بیسائو و جزایر قمر و کلیه ملتهای مظلوم کشورهای میکروسکوپی تبریک عرض میکنم. طبق اخبار و شواهد و قرائن اونا از ما خوشحالترن!!!

+ نوشته شده در شنبه 23 خرداد1388ساعت 12:10 توسط جهانگرد |

چه بزرگ و توانمند است انسان، آنگاه که اراده کند

و چه کوچک و ناتوان، آنگاه که اراده خدا در کار است.(جهانگرد)


پ.ن

با تشکر از دوست عزیزم، صاحب وبلاگ آخرین بازمانده که این ایده رو از عکسهای وبلاگ ایشون گرفتم


+ نوشته شده در پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 11:10 توسط جهانگرد |


و این تویی، زنی تنها، در آستانه فصلی...


از زن نوشتن چه سخت است.

و زن بودن بسیار سخت تر، در روزگاری که جنسیت بر انسانیت مقدم شده است.

قلم من قاصر از نوشتن، و عکس و نگاهم کم توان در بیان.


پ.ن

- سعی کردم حرفم رو با عکس بزنم. ولی هنوز اونقدر عکسهام قوی نشده که همه حرفام رو منعکس بکنه

در ادامه مطلب از شریعتی و پروین کمک میگیرم(به همراه 2عکس دیگه). اگر دوست داشتید...

ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 0:38 توسط جهانگرد |

(ساحل کارون، خرمشهر، نوروز88)

عزیزی نوشته بود:

تو از دیارم آمدی / سکوت جانم به هم زدی

شیشه دلم زدی شکستی و / ...

برایش می‏نویسم:

من از دیارت آمدم / دور از دیارم آمدم

در جستجوی یار خود / صحرا به صحرا آمدم

ناگه شنیدم از جنوب / کارون به سویش خواندم

بهر شکست شیشه‏ی / غم در دل او خواهدم

شاید برایش آمدم / از بهر خود هم، شایدم

فاش گویم من دم به دم / او بلکه از خود باشدم


پ.ن:

- تو جشنواره فیلم فجر امسال فیلم زادبوم رو دیدم که واقعا به دلم نشست.
می‏خواست بگه که هرکسی در نهایت دوست داره برگرده به موطنش. نه فقط آدما، حتی لاکپشت‏ها! حتی بعد از 30سال!!!
منم بعد از 4-5سال که سالی 12ماه، 11ماه دور از دیارم بودم الان برگشتم. واقعا حس قشنگی داره، تا وقتی آدم مدتی دور نباشه قدر نمی‏دونه
به قول شاعر: هرکسی کو دور ماند از اصل خویش / بازجوید روزگار وصل خویش

- شعر از خودمه!  کپی رایت هم داره!!!

+ نوشته شده در جمعه 7 فروردین1388ساعت 13:34 توسط جهانگرد |

بعد از نوشتن داستان گومبایا، و اظهار نظر دوستان عزیز در این زمینه، یک شاعر گومبایایی تکذیب نامه ای رو با سرعت نور از کهکشان آلفا برام فرستادند که برای شما اینجا مینویسم:

اين چه بساطی است، چه گشته مگر؟
مملکت از چيست؟ شده محتضر!

موقع خدمت همه مانند خر
جمله اطباش، به گل مانده در

به به از اين مملکت خرتوخر

بشنو و باور مکن

جان پسرم ، گوش به هر خر مکن
بشنو و باور مکن
تجربه را باز مکرر مکن
بشنو و باور مکن

مملکت ما(گومبایا) شده امن و امان
از خمدان تا طپس و شيشتان
مچهد و طپريز و ریو و اشپهان
شوستر و قرمانشه و مازنتران*
امن بود، شکوه دگر، سرمکن
بشنو و باور مکن

( میرزاده عقشی، از شاعران مچروته!)

* شهرهای کشور گومبایا

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

از دوستانی که به فکر بنده بودن و در خیرخواهی اونها شکی ندارم و با بیان جملاتی مثل اینکه:

آقا بی خیال شو، بگیر بگیره، همون عکاسی رو انجام بده، هیچ نفهم، یواش تر، فریاد نزن و قص علی هذا!...

به فکر بنده بودن تشکر میکنم.

بدون بیان هیچ نکته و حرف اضافی، به این شعر شاعر اکتفا میکنم:

دست مزن! چشم، ببستم دو دست
راه مرو! چشم، دو پايم شکست

حرف مزن! قطع نمودم سخن
نطق مکن! چشم، ببستم دهن

هيچ نفهم! اين سخن عنوان مکن
خواهش نافهمی انسان مکن

لال شوم، کور شوم، کر شوم
ليک محال است که من خر شوم

چند روی همچو خران زير بار؟
سر زفضای بشريت برآر!

(سيد اشرف الدين قزوينی، نسيم شمال)

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن:

درپایان از اینکه از کلمه خر زیاد استفاده شده بود عذر خواهی نمیکنم. شاعر گفته! ضمنا در زبان گومبایایی خر به معنی بزرگ میباشد!

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 15:32 توسط جهانگرد |

(به مناسبت روز جوان با یکم تاخیر و هفته دولت)

صف، کلمه ای که من شمای نسل سومی با آن کاملا آشنا هستیم. من و شما یاران دبستانی و نسل سومی های متولد سالهای63تا67

ما 20-25 ساله هایی که در یکی از این 5سال به این دنیا آمدیم، از وقتی چشم گشودیم در صف بودیم. سالهایی که نرخ رشد جمعیت حدود 4% بود. چیزی شبیه فاجعه!!! طبق آمار بیشترین درصد جمعیتی ما در این بازه سنی قرار دارند. مایی که در شکم هرم جمعیتی کشور که فعلا شبیه گلابی شده قرار داریم.

از هنگام تولد که پدرانمان در صف شیر خشک بودند، تا هنگام ثبت نام در مدارس با کلاسهای 50-60 نفری(یادش بخیر موقع دیکته و امتحان روی زمین می نشستیم) ، تا هنگام کنکور و گذر از قیف دانشگاه که خودمان توی صف بودیم.

حالا آن بچه های قدیم بزرگ شده اند.

اکنون چه صفی؟

صف کنکور ارشد، صف اشتغال، صف ازدواج، صف مسکن.

و باز هم فاجعه، دور از انتظار نیست. خیل عظیم جمعیت بیکار و بدون مسکن و مجرد که استعداد و پتانسیل بالایی دارند.

آیا به ظاهر متعهدین و به واقع غیر متخصصینی که آن زمان در جایی که نباید میبودند، بودند و بعضا هستند و به این رشد جمعیتی دامن میزدند، پیشبینی آینده ای که اکنون باشد را کرده بودند؟

آیا بعضی به ظاهر متخصصین به واقع غیر متعهدی که اکنون برسر کارند (اصلا منظورم با امثال وزیر جدید کابینه با مدرک کذاییش نیست. برای خدمتگزاری به این کاغذ پاره ها احتیاجی نیست!!!) ، اکنون به فکر راه چاره ای هستند؟

با این وضع کنونی و پس از طی این بحران، ما نسل سومی ها در آینده، برای رفتن به خانه سالمندان و مردن نیز باید در صف بایستیم!*

 ---------------------------------------------------------------------------------------------

یک توصیه برای دوستانی که دنبال کار میگردن: اینکه فعلا تا چند سال نون توی راه انداختن دکان و بازار کنکور ارشد و سور و ساز عروسی و مطرب - مزقون بازی و بساز بندازیه!

حیف که ارزش هنر عکاسی رو بالاتر از این حرفا میدونم، مگرنه میرفتم عکاس مجالس میشدم!

---------------------------------------------------------------

*با برداشت آزاد از مقاله مجله همشهری جوان

+ نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 13:12 توسط جهانگرد |

زمان و مکان: ساعت 8 شب دوشنبه 21تیر    میدان تقی آباد مشهد

سوژه ها: من و پسرک 13-14 ساله  و چراغ و ماشین­ها

 

چراغ قرمز: 60

من: منتظر چراغ سبز

پسرک: با ظرف آتش و اسپند دردست میان ماشین­ ها(آقا چشم نخوری، لعنت بر چشم بد،...)

ماشین ها: خنده

--------------------------------------------------------------------------------------------

چراغ: 30

من: منتظر و مشغول نظاره

پسرک: کماکان میان ماشین ها

ماشین ها: تحقیر، شیشه های بالا، بی محلی، زیر کولر خنک

--------------------------------------------------------------------------------------------

(ناگهان به خاطر حرکت یک ماشین ظرف زغال و اسپند پسرک روی زمین افتاد)

چراغ: 10

من: دیگر منتظر نیستم، فقط نگاه!

پسرک: رفتن به سمت زغال های آتشین

ماشین ها: تمسخر

--------------------------------------------------------------------------------------------

چراغ: سبز

پسرک: در حال جمع کردن زغالهای داغ که شاید تنها سرمایه اش هستند، از روی زمین با دستان خالی

من: دیدن و احساس سوزش دستان در چهره شیرمرد(کلمه پسرک لایق او نبود، پسرک من هستم نه او)

ماشین ها: بوق، بوق، بوق

یک آدم ... : پدر... برو کنار از جلو ماشین، م...،ک...، راه رو بند آوردی

--------------------------------------------------------------------------------------------

چراغ:  نمیدونم، شاید سیاه، باید سیاه میبود

شیرمرد: با دستان سوخته جلوی چشمان، تا کسی گریه مرد را نبیند!

من: گذر از وجدان!

ماشینها: عبور، گذر از خیابان ، خود ، وجدان و انسانیت!

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 20:57 توسط جهانگرد |

USA: ایران باید دست از غنی سازی بردارد، دستیابی به سلاح هسته­ای را متوقف کند، زندانیان سیاسی آزاد شوند، هولوکاست را انکار نکنید، ...!

 

IRAN: آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند، اسرائیل پادگان شیشه­ ایست، ما دستیابی به ... را رها نمی­کنیم، خلیج فارس و هرمز تحت تسلط ماست، ...!

 

و بوم، بوم،بوم....              BOOM   BOOM

 

این روزها زمزمه­های جنگ به گوش می­رسد و تهدیدها و کری خواندن­ها اوج گرفته. هرچند احتمال آن زیاد نیست، ولی دور از انتظار هم نیست.

کافیست یکی از طرفین حماقت را با شجاعت اشتباه بگیرد تا ...BOOM...

فاجعه­ای دیگر، ده­ها هزار کشته، صدها هزار اسیر، میلیون­ها آواره، ویرانی، فقر

 

با وجود سن کم در آن زمان­ها هنوز اواخر جنگ را خوب در خاطر دارم.

 

بازی­های کودکانه در خیابان، آژیر قرمز، فرار به سنگر، هواپیماهای خاکستری، صدای ...بوم...، ترس و دلهره، گریه، ...بوم...، آژیر سفید، خون، خرابی، نبود پدر، و باز بازی­های کودکانه، ولی از نوعی دیگر، با خشونت بیشتر!

 

من جنگ را دوست ندارم، من ...بوم... را دوست ندارم!

(خبر: جنگ روسیه و گرجستان آغاز شد!...)

+ نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت 12:36 توسط جهانگرد |

شما رو به خدا، یکی راهنماییم بکنه.

آدم با کلاس به چه کسی میگن؟  بی کلاسی به چی میگن؟

از بس صبح تا شب این ۲ کلمه رو از این و اون شنیدم دیگه حالت تهوع بهم دست میده.

اصلا این قوانین نانوشته رو کی تعیین میکنه؟ ملاک و معیارش چیه؟ عُرف دیگه چیه؟

کجا نوشتن هرکی ماکسیما سوار بشه با کلاسه؟ و هرکی پیکان سوار شد بی کلاس!

کجا نوشتن هرکی کت و شلوار یا لباس گرون پوشید با کلاسه؟ و هرکی لباس معمولی بپوشه بی کلاس!

کجا نوشتن پیتزا خوردن با نوشابه کلاس داره؟ و کله پاچه خوردن اونم با تریت نون سنکگ و دوغ بی کلاسیه؟

اونی که سوار ماکسیما آشغال تو خیابون میندازه با کلاسه؟ یا اون کت شلوار پوشی که ادب و عفت کلام نداره؟ یا اونی که بعد از خوردن آبجو باد گلو میزنه؟(ببخشید)

و         یا          و        یا ..........................

به نظر من با کلاس بودن اینها نیست. به فرهنگ اجتماعی داشتنه. به شعور و انسانیت داشتنه. به تمیز بودنه. به احترام گذاشتنه. به حقوق شهروندی رعایت کردنه.

پس با کلاس به کسی که ............... باشد میگویند.!

و  بی کلاس به کسی که ..............  باشد میگویند.!

لطفا مرا در پر کردن این نقطه چین های ذهنم راهنمایی کنید.

+ نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 21:34 توسط جهانگرد |

تلاش نامه یا سوگند نامه یا مرام نامه یا هر چیز دیگر...

شاید باید این مطلب را همان ابتدا می نوشتم. حتی به عنوان اولین پست!

ولی از روی قصد آن را به روزهای بعد موکول کردم. تا خود را بسنجم. تا مخاطب را بسنجم.

من نه عکاس ماهر و نه نویسنده چیره دست٬ هیچ کدام نیستم. یک آدم معمولی که برای دل خود مینویسم و از روی علاقه شخصی عکس می گیرم. نه به عنوان کار و منبع درآمد یا وسیله معروف شدن.

سوگند نمی خورم٬ چون میترسم ضعیفتر از آنی باشم که بتوانم به آن عمل کنم!

مرام نامه نمی نویسم٬ چون شاید بی مرام تر از آن باشم که آنرا رعایت کنم!

ولی تلاش می کنم:

تلاش می کنم که خود باشم٬ پشت نقاب و نوشته های دروغین پنهان نشوم!

تلاش می کنم که از شعار زدگی به دور باشم!

تلاش می کنم که جوگیر نشوم!

تلاش می کنم که انگشت انتقاد را در درجه اول به سوی خود دراز کنم!

تلاش می کنم تا حد امکان خود بنویسم و عکس بگیرم٬ و مطالب و عکس دیگران را بدون ذکر منبع در اینجا ثبت نکنم!

تلاش می کنم که راحت و بی تکلف سخن بگویم و عکس هایم همه فهم باشد!

تلاش می کنم تا از حق و انصاف دور نباشم و نگاهم سیاه و سفید نباشد.

و تلاش می کنم که انسان باشم!(این آخری از همه سخت تر است)

باشد که این نوشته های خاکستری٬ و عکسهای به ظاهر رنگی تلنگری باشد بر خودم و دیگران!

ولی در این راه به کمک شما دوستان نیاز دارم.

انتقاد کنید٬ بکوبید٬ نقد کنید٬ تلنگر بزنید. این لطف را در حق من و خود بکنید!

تعریف و تمجید نکنید٬ به به و چه چه نکنید. این خیانت را در حق من و خودتان مرتکب نشوید!

در پایان از دوستی که این تلنگر را به من زد تا به اینها بیشتر فکر کنم تشکر می کنم.

********************************************************************************************

جوالدوز!

ظاهرا نوشته هام اینقدر افتضاح بوده که کمتر ازشون استقبال شده و نقد شدن٬ ولی عکسها تاثیری که مد نظر داشتم تا حدودی داشتن. خوب هرکسی رو واسه کاری ساختن. یکی نبود به من بگه تو که بلد نیستی و ذوق ادبی نداری چرا اصلا مینویسی؟

از اینکه مجبور به خوندن خزعبلات بنده شُدید عذر میخام. چشم٬ از امروز کمتر می نویسم و بیشتر عکس میگیرم. ولی یکم فرصت بدید شاید نوشته هام بهتر شد. باور کنید تازه شروع کردم٬ هنوز اولشه!

+ نوشته شده در جمعه 4 مرداد1387ساعت 20:59 توسط جهانگرد |

امروز آمار بازدید کنندگان وبلاگ به ۱۰۰ نفر رسید.

خوشحالم که با وجودی که ۱۰روز از راه اندازی این وبلاگ توسط یک نویسنده تازه کار و یک عکاس آماتور می گذرد دوستان خوبی پیدا کرده ام که با نظرات خود با من همراه بودند.

در همینجا از دوستان عزیزم هادی و علیرضا و وحید و سپنتا و حسین و صفا و نیروانا و هلیا و بقیه دوستان که همراهم بودند تشکر می کنم. آدرس وبلاگ اکثر این دوستان را که انصافا وبلاگ های دیدنی و خواندنی دارند برای استفاده سایر دوستان در پیوندها قرار داده ام که مطمئنا دیدنشان خالی از لطف نیست.

به امید روزهای بهتر و وبلاگ های پربارتر برای استفاده بیشتر با همکاری و همفکری یکدیگر!

+ نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 20:42 توسط جهانگرد |

من صفای همسفره شدن با پیرمرد کشاورز روستایی را از همسفرگی با مرد برج ساز بیشتر دوست دارم!
من صفای همبازی شدن با کودک فقیر حاشیه شهر را بیشتر از همبازی شدن با کودکان بالای شهر دوست دارم!
من صفای رفتن به کنار دریا را بیش از رفتن به پاساژهای دبی دوست دارم!
من صفای نشستن لب کارون را بیش از رفتن به تهران پر دود و دم دوست دارم!
من صفای رفتن به کوه و دشت را بیشتر از رفتن به کافی شاپ دوست دارم!
من صفای خوردن یک فنجان قهوه تلخ را بیش از خوردن آیس پک دوست دارم!
من صفای خوردن دیزی را بیش از خوردن پیتزا دوست دارم!
من صفای خواندن کتاب های شریعتی را بیش از خواندن کتاب های هری پاتر دوست دارم!
من صفای شنیدن صدای شجریان را بیش از شنیدن رپ و پاپ امروزی دوست دارم!
برایم مهم نیست بگویید امّل و قدیمی زیرا:
                                           من صفا را دوست دارم!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387ساعت 11:44 توسط جهانگرد |

کم توقع، آرام و آرامش بخش، قوی و پایدار و ...

می ترسم، از روزی که خود پدر شوم می ترسم، پرورش انسانی دیگر در این وانفسای زندگی ماشینی، مسئولیت سخت و سنگینی است، نمیدانم پدرانمان نیز به چنین چیزی اندیشیده اند؟!

با وجود تمام اختلاف سلیقه ها،  پدر را در آغوش میگیرم، بوسه بر دستان زبر و خشنش میزنم و با افتخار فریاد میزنم:

پدر، دوستت دارم، روزت مبارک

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 17:16 توسط جهانگرد |

این روزها هر جایی که ببینید، از تو تاکسی گرفته تا مغازه، یا میهمانیها و هرجایی که چند نفر دور هم جمع شدن، بحث انتقاد از این و آن و مسئولان و غیره حسابی داغ شده!

البته تا حدودی حق هم دارند. هر جای این مملکت گل وبلبل که نگاه کنید، از اقتصاد آن گرفته تا ورزش و سیاست خارجی و بهداشت جسمی و روانی و امور فرهنگی، اکثرا در وضع نامطلوب ونا مناسبی قرار گرفته اند.

اما به راستی مقصر کیست؟مشکل اصلی چیست؟     مردم؟ مسئولان؟ به قول مسئولان:ایادی استکبار جهانی؟

ما! همه ی ما!

بابت این صراحت کلام عفو کنید، ولی واقعا اگرنگویم همه، به جرات می توان گفت اکثر قریب به اتفاق ما مقصر و متهمیم.

من متهم می کنم!

مسئولی که کم کاری می کند متهم می کنم.

کارمندی که روزانه ۲۰دقیقه کار مفید دارد متهم می کنم.

نماینده ای و کارمندی را که رابطه را به جای ضابطه مد نظر دارد متهم میکنم.

کسی که عامل رانت ها و پارتی بازی ها می شود متهم می کنم.

فروشنده ای که احتکار می کند متهم می کنم.

راننده ای که کرایه اضافه می گیرد متهم می کنم.

دانشجوی دوره ی روزانه یا بورسیه ای را که درس نخواند متهم می کنم.

دانشجویی که بی تفاوت نسبت به اطراف خویش و جامعه  است متهم می کنم.

کسی که برای بهترشدن خود و دیگران تلاش نکند متهم میکنم!

من خود را متهم می کنم.

ما را متهم می کنم.

اگر اندکی منصفانه بیندیشید، اکثر ما در حداقل یکی از گروههای بالا جای داریم. پس پیش از آنکه دهان به انتقاد از دیگران بگشاییم، به خود و کارهایمان فکر کنیم. کمی منصف و منطقی باشیم. بنا به ضرب المثل: یک سوزن به خود و یک جوالدوز به دیگران بزنیم.  این جمع من ها است که ما را میسازد و جمع ماها است که جامعه را میسازد. پس بیایید از خود شروع کنیم.

به امید فردا و فرداهای بهتر، ابتدا خود را متهم کنیم!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت 15:47 توسط جهانگرد |

سیاه یا سفید!...     خوب یا بد!...     عاشق یا متنفر!...   

افراط و تفریط

ما آدمها اکثرا در زندگی روزمره مان مستقیم یا غیر مستقیم با کلمات بالا سروکار داریم.

ولی چرا اینگونه؟!

آیا هیچ حالت سومی وجود ندارد؟

آیا رنگ خاکستری وجود ندارد؟

آیا ترکیبی از خوبی ها و بدی ها ممکن نیست؟

آیا نمیتوان نسبت به شخصی بی تفاوت بود؟

واقعا ما را چه شده است؟ چرا اینقدر در رفتارهایمان تک بعدی شده ایم؟

 رنگی دیدن واقعی دنیا (و نه دیدن ظاهری) کار هرکسی نیست، عشق می خواهد و احساس!

ولی بیایید لااقل خاکستری ببینیم، هر چیز و هر کسی را با وجود تمام خوبی ها و بدی هایش ببینیم و بپذیریم. یک روز عاشق و دیگر روز متنفر از فردی نباشیم.  دنیا را همانگونه که هست، با تمام زشتی ها و زیبایی ها احساس کنیم و حداقل  از این نگاه خاکستری لذت ببریم.

چشمها را باید شست،

                               جور دیگرباید دید!

+ نوشته شده در شنبه 22 تیر1387ساعت 15:49 توسط جهانگرد |

می نویسم که فراموش کنم! (دکتر علی شریعتی)

دوست دارم زندگی و انسانها را حداقل خاکستری ببینم، با تمام خوبیها و بدیها و ترکیبی از آنها. آنچنان که واقعا هستیم و هست.
نه سیاه و نه سفید،نه از روی تعصب و یا حب و بغضها. نه خیر مطلق و نه شر مطلق!
رنگی دیدن به کنار ، عشق می خواهد و احساس، که کار هرکسی نیست.

جهانگرد
24ساله - اهل خوزستان
مهندس کامپیوتر
علاقه مند به سفر و سفر و سفر ، عکاسی ، شریعتی ، سیاست و ...
فعلا با یک دوربین canon G9 عکس میگیرم

Home
Email
Night Skin